لطفا خودمان باشیم

 

ورای دوستانی که همیشه توی کلاس های مدرسه و دانشگاه داشته ام و تا حد زیادی شبیه هم بوده ایم

دوستان متفرقه هم زیاد داشته ام ... بر خلاف خیلی از آدم ها که دنبال یکی شبیه خودشان برای رفاقت

می گردند، معمولا گزینه های انتخابی من با خودم فرق داشته اند.

شاید بشود اسمش را گذاشت هوس تجربه ی دوستی با طیف گستره ای از آدم ها با دیدهایی کاملا متفاوت!!!

مثلا مواردی به شدت مقدس و مذهبی؛ از آن هایی که تمام وقت نماز جماعت و از پای این منبر به آن منبر می رفتند،

مطالعه آزادشان محدود به زندگی نامه شهدا می شد، بک گراند گوشی و آهنگ زنگشان، لباس پوشیدن

و حرف زدنشان خیلی خیلی مثبت بود، جلوی چادرشان را می دوختند، شلوار جین نمی پوشیدند، موقع حرف زدن

با هر جنس مذکری آنقدر سرشان را پایین می انداختند که انگار با زمین حرف می زنند!!!

فقط پسرهایی را تایید می کردند که شلوارشان روی پیراهن باشد، که ته ریش داشته باشند، گرچه به لحاظ

اعتقادی از طیفشان دور نبودم، اما با من فرق داشتند.

یا مثلا مواردی به شدت فشن و غیرمذهبی؛ در جایگاهی نیستم که برچسب خوب و بد به کسی بزنم اما ظاهرا

این طور به نظر می رسیدند... از آن هایی که تفریحشان آخر شب ها نشستن پای ماهواره بود، ابروهای شیطانی با موهای

رنگ کرده عجیب و غریب داشتند، لاک ناخن هایشان هر روز طرح و مدل جدیدی داشت، موقع حرف زدن با گوشی

تُن صدایشان پایین می آمد، اما صدای ضبط ماشینشان همیشه خدا بلند بود. پسرهایی را تایید می کردند که

یک تی شرت نصف و نیمه تنشان بود. شلوار جین پاره می پوشیدند و ابروهای دخترانه داشتند!

و من در تمام این دوستی ها سعی کردم خودم باشم. نخواستم شبیه هیچ کدامشان بشوم.

درست و غلطش را کاری ندارم ...حتی می توانید بگذاریدش به حساب لجباز بودنم!

می توانستم آنقدر خودم را مثبت جلوه دهم که انگار دختر پیغمبر بوده ام ... اما ظاهر سازی را دوست نداشتم ...

لزومی ندیده ام وقتی در یک مکان عمومی با یک جنس مذکر بحث علمی می کنم و هیچ عاطفه و احساسی

در کار نیست، با نوع نگاه و حرکاتم مدام تفاوت جنسیتیمان را به رخش بکشم ... به خط قرمزها خیلی خیلی

معتقد هستم، از نگاه خیره بدم می آید، اما خشکه مقدس بودن  را دوست ندارم!

می توانستم موهایم را کاکائویی کنم، رژ گونه ی پر رنگ بزنم، روی دندان نیشم نگین بکارم تا خنده هایم  زیباتر

شود، گوشواره هایم، آویزهایی اندازه لوستر پذیرایی باشد و مقنعه ام را جوری سرم کنم که گوش هایم دیده شود ...

اما نخواسته ام! ترجیح داده ام موهایم مثل تابلو اعلانات در معرض دید هر مرد و نامردی نباشد! ترجیح داده ام

دندان هایم را فقط مسواک بزنم که سفید باشد ...

به من بر می خورد سبک زندگی ام را تقلید کنم! برمی خورد نگاهم به زندگی مثل نگاه فلان دختر در آن طرف شهرمان باشد ...

برمی خورد امسال همه مان یک رنگ خاص تنمان کنیم، همه مان ساپورت گورخری بپوشیم!

به من بر می خورد تابع مُد باشم

جز اکثریت آدم هایی باشم که علاقه خودشان برایشان مهم نیست

مد من، علاقه من است ... خوشحالی من است ... اگر احساس کنم تاپ  نارنجی مرا خوشحال می کند

نارنجی می پوشم حتی اگر بگویند این رنگ، رنگ هزار و سیصد و قاجار است!!

به من برمی خورد احساساتم را با کسی شریک شوم که شریک زندگی ام نخواهد بود.

ترجیح می دهم به جای قرارهای بی قراری، به جای پارک رفتن های بی دلیل، به جای کادوهای ولنتاین،

با خانواده ام باشم و مطمئن باشم این دل، هیچ وقت تنها نخواهد ماند ... هیچ وقت!

به من بر خواهد خورد که از دست دادن با هر مرد غریبه ی دیگر یا از دست دادنِ مرد زندگی ام با یک دختر دیگر،

ژست آدم های الکی متمدن را بگیرم ...

به من بر خواهد خورد اگر روزی زیر پا گذاشتن ارزش های زندگی ام را روشن فکری تلقی کنم!

به من برخواهد خورد اگر جایی از زندگی احساس کنم که خودم نیستم.

 

 

عجب!!!!

............

بانوی خیال

رشد می كند نهال باورت

در میان جنگل خیال من

آسمان پر از ستاره می شود

هرشب ازسروده های من

می نویسم از تو بی هراس

روی سطرهای دفترم

با مداد صورتی ...

 

او می آید

سلام آقا جان ....

نمی دانم شاید اینها همه خواب وخیالی بیش نیست ،اما می دانم هر لحظه با نزدیک شدن به جمعه  تپش قلبم شدیدتر می شود میلرزد دلم ،دستم ، چون جمعه ها بوی تو را می آورد ...بوی آمدنت را ... برای رسیدن به تو خود باید عازم سفر شوم ،اما چه کنم که هراس از این دارم که تو بیایی ومن نباشم وهمچنان حسرت دیدار تو را با خود داشته باشم ...آقا جان پس کی می توان تورا دید؟! بیا تا جوانم بده رخ نشانم ......

امید به زندگی

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم:که آیا زندگی ارزش این همه حسرت کشیدن رو داره؟

زندگی خیلی با ارزش تر از اونیه که بخوایم با تلخ کردن لحظات اونو تلف کنیم!!

وقتی یه کوچولو به دنیا میاد...انگار دنیا قشنگتر میشه

با دیدن دستای کوچیکش یه آرامش خاصی میاد سراغت...یه حس قشنگ.

همین دستای کوچولو امید به زندگیه!..امید به فردا..به خدا!

پس قدر این لحظه های قشنگ رو بدونیم...چون در هر لحظه..تو دنیا هزارتا از این دستای کوچولو

امید به زندگی رو بهمون یاد آواری می کنن

امروز تو خونواده ما یکی از این امید به زندگی ها پا گذاشت....ومن برای بار سوم :

عمه شدم!

 

 

امام رضا(ع)

                   
یا رضا حیرونتم .........آهوی سرگردونتم......

خاطره

 

دو سال پیش این موقع هنوز هیچ کدوم همدیگه رو نمی شناختیم ... دو سال پیش کسی نمی دونست

ورودی های مهر 91دانشگاه خوارزمی  کیا هستن؟ چه شکلین؟ اسمشون چیه؟ اهل کجان؟

اما حالا ما موندیم و یه دنیا حرف ... ما موندیم و حکایت دوسال قشنگی که داره روزهای پایانیش ورق می خوره

شاید دیگه هیچ کلاس مشترکی با هم نداشته باشیم اما خاطرات مشترکی داریم که با فکر کردن

بهش میشه تمام این روزها رو دوباره زنده کرد، زندگی کرد....

بقول مرحوم قصیر امین پور ...

ناگهان چقدر زود دیر می شود.... ...

 

 

اربعین

غمت بر حلقه جانم نگین است ...

دلم تا کربلا محمل نشین است ...

پس از یک اربعین غم ،قسمت من...

زیارتنامه ات در اربعین است...

یلدا مبارک


شب یلدا همیشه جاودانی است

 زمستان را بهارزندگانی است

 
شب یلدا شب فر و کیان است

نشان از سنت ایرانیان است  


یلدا مبارک
------------------